ترنّم جانترنّم جان، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

ترنّم نامه

خواب سنگین

1392/4/2 15:11
نویسنده : باباي ترنّم
531 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شیرینی زندگیمون

نرنم جون دخمل نازم ، من نمی دونم احساسم به تو رو چطوری واست بگم که عمق احساسم رو بفهمی......

مامان جون ، بانوی آینه و آفتاب خونمون خیلییییییییییییییییییییی دوستت داریم و هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشیم.

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا شکر، هزار بار شکر ، صد هزار بار شکرررررررررررررررررر.

خدایا ازت ممنونم به خاطر این نعمتی که بهمون دادی. الهی شکر.

 

ترنم عزیزم چند شب پیش خوابیده بودی و ساعت 9 شب بود .بابایی هم پایین داشت ماشین و میشست.بعدش که اومد بالا بهش گفتم " ترنم رو بیدار کن.الان بد موقع است و شب دیگه دیر می خوابه."

بابایی هم اومد پیشت و هر چه صدات کرد و نازت کرد بیدار نشدی .من بهش گفتم" بغلش کن بیدار میشه"

بابا هم از توی تخت برداشتت و بغلت کرد. تو هم فقط یک بار چشمهات رو باز کردی و همونجا روی شونه بابایی دوباره خوابیدی. بابایی گفت "بچم خوابش میاد .چرا اذیتش می کنی". من هم گفتم " خب الان که بخوابه دیگه شب تا 2 و 3 بیداره.من هم خوابم میاد. بیارش توی پذیرایی خودش بیدار میشه از صدای تلویزیون"

خلاصه بابایی آوردت پیش خودمون و تو هم باز یک کوچولو چشمهات رو باز کردی و همون جوری گیج خواب بودی .بابایی هم گذاشتت روی تشکت.

 

و این لحظه ای بود که گذاشتت روی تشکتت

 

ترنم و خواب1

 

الهی قربونت برم که این همه خوابت می اومد.گاهی وقتها که می خواهیم تو بخوابی تا به کارهامون برسیم با کوچکترین صدایی بیدار میشی و اون شب با اون همه تکون و سر و صدا بیدار نشدی.

 

الهی که من دورت بگردم.

 

خلاصه دختر نازم، یک ساعتی هم با همین وضعیت و توی سرو صدای تلویزیون که من عمداً زیادش کرده بودم خوابیدی و از اونجایی که چه خواب باشی و چه بیدار دوست داری غلت بزنی ، اینبار هم توی خواب غلت زدی و بیدار شدی.

 

و این هم قیافه ات بلافاصله بعد از غلت منجر به بیداری...... 

 

ترنم و خواب2

 

ترنم و خواب3

 

من نمی دونستم با این قیافه خوشمزه ات چجوری تو رو قورت بدم عسلکم....

____________________________________________________________

مامان نوشت: عروسکم فکر نکنی من مامان بدی هستم و نمی ذارم تو راحت بخوابی .نه مامان جون به خاطر اینکه شب زودتر و راحت تر بخوابی بیدارت کردیم. که تو هم بیدار نشدی و شب ساعت یک و نیم خوابیدی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان ائلمان
3 تیر 92 1:25
الهی فدات شم ترنم کوچولو . بیا بغل خودم مامانت که درگیر عکاسیه خوشکله خاله وقت نمیکنه تورو بغل کنه .
اون دوربین منفجر بشه قیافه بچه رو ببین الان هم وقت عکس گرفتنه؟غش کرد بچه از گریه !
حتما به خاطر اینکه بیدارش کنین دو ساعت نشستین راز بقا نگاه کردین طفلی خواب خرس و شیرو پلنگ دیده این طوری از خواب پریده


نه بابا غلت زد و بیدار شد.
این موقع ها شکار لحظه هاست. حیف که به خاطر گریه بچه از دستشون بدم.!!!!!!!
مامان فرشته
3 تیر 92 3:38
گریه کردنت هم نازه ترنم عسلی


ممنون خانمی
نیلوفر
4 تیر 92 1:03
آخییییییییییی قربونش برم. نبینم اشکاشو.

عزیزم عیدتون مبارکککککککککککککک


ممنونم نیلوفر جان. عید شما هم مبارک
مامان ایدین
4 تیر 92 1:33
ندا
4 تیر 92 9:15
گریه می کنه یا میخنده؟


والله بغض کرده.داره گریه می کنه.
ندا
4 تیر 92 9:15
شماکدوم شهریننن


ما بندر عباس هستیم عزیزم
ندا
5 تیر 92 8:42
چقدردورینننننننخیلی دوس دارم بندرعباسوببینم


ایشاالله یک سفر بیایید و ما در خدمتتون باشیم عزیزم
الهام مامان علیرضا
5 تیر 92 17:18
ای مامانی بد عروسم و اذیت نکن



گفتم شب زود بخوابه ، که نخوابید
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ترنّم نامه می باشد