خواب سنگین
سلام شیرینی زندگیمون
نرنم جون دخمل نازم ، من نمی دونم احساسم به تو رو چطوری واست بگم که عمق احساسم رو بفهمی......
مامان جون ، بانوی آینه و آفتاب خونمون خیلییییییییییییییییییییی دوستت داریم و هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشیم.
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا شکر، هزار بار شکر ، صد هزار بار شکرررررررررررررررررر.
خدایا ازت ممنونم به خاطر این نعمتی که بهمون دادی. الهی شکر.
ترنم عزیزم چند شب پیش خوابیده بودی و ساعت 9 شب بود .بابایی هم پایین داشت ماشین و میشست.بعدش که اومد بالا بهش گفتم " ترنم رو بیدار کن.الان بد موقع است و شب دیگه دیر می خوابه."
بابایی هم اومد پیشت و هر چه صدات کرد و نازت کرد بیدار نشدی .من بهش گفتم" بغلش کن بیدار میشه"
بابا هم از توی تخت برداشتت و بغلت کرد. تو هم فقط یک بار چشمهات رو باز کردی و همونجا روی شونه بابایی دوباره خوابیدی. بابایی گفت "بچم خوابش میاد .چرا اذیتش می کنی". من هم گفتم " خب الان که بخوابه دیگه شب تا 2 و 3 بیداره.من هم خوابم میاد. بیارش توی پذیرایی خودش بیدار میشه از صدای تلویزیون"
خلاصه بابایی آوردت پیش خودمون و تو هم باز یک کوچولو چشمهات رو باز کردی و همون جوری گیج خواب بودی .بابایی هم گذاشتت روی تشکت.
و این لحظه ای بود که گذاشتت روی تشکتت

الهی قربونت برم که این همه خوابت می اومد.گاهی وقتها که می خواهیم تو بخوابی تا به کارهامون برسیم با کوچکترین صدایی بیدار میشی و اون شب با اون همه تکون و سر و صدا بیدار نشدی.
الهی که من دورت بگردم.
خلاصه دختر نازم، یک ساعتی هم با همین وضعیت و توی سرو صدای تلویزیون که من عمداً زیادش کرده بودم خوابیدی و از اونجایی که چه خواب باشی و چه بیدار دوست داری غلت بزنی ، اینبار هم توی خواب غلت زدی و بیدار شدی.
و این هم قیافه ات بلافاصله بعد از غلت منجر به بیداری......


من نمی دونستم با این قیافه خوشمزه ات چجوری تو رو قورت بدم عسلکم....
____________________________________________________________
مامان نوشت: عروسکم فکر نکنی من مامان بدی هستم و نمی ذارم تو راحت بخوابی .نه مامان جون به خاطر اینکه شب زودتر و راحت تر بخوابی بیدارت کردیم. که تو هم بیدار نشدی و شب ساعت یک و نیم خوابیدی.


خواب سنگین
