عشق بابا
ترنّم جان ، دخترم سلام
الهي كه بابا فدات بشه، ميخوام امروز عمق عشق و علاقت رو به بابايي بيان كنم. ديروز كه داشتم باهات بازي ميكردم و تو هم دستهاي قشنگت رو گذاشته بودي روي صورت بابايي از اونجايي كه يه كوچولو ناخن دستت بلند شده بود و تو هم با شدت و محكم اون دستهاي كوچولو و عزيزت رو ميكشيدي روي صورتم يه خورده صورتم درد گرفت و من هم صورتم رو حالت بغض و گريه كردم و تو با ديدن صورت گريه ناك من ، بغض كردي و شروع كردي به گريه كه من و ماماني با ديدن اين صحنه به شدت عشق و علاقت به بابايي پي برديم و امروز هم كه واسه كار بانكي شركت اومده بودم توي شهر و واسه گرفتن كارت عابر بانك ماماني اومدم دنبال تو و ماماني تا بريم كارهامون رو انجام بديم و تو از زماني كه نشستي توي ماشين ، فقط زوم كرده بودي روي صورت بابايي و اون چشمهاي قشنگت رو از روي صورت بابايي بر نميداشتي و زير لب يه زمزمه هايي هم ميكردي كه به قول ماماني داشتي با بابايي love ميتركوندي.
دوست دارم عزيز باباييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي. دوست دارييييييييييييييييييييييييييم.
دوست داريم.(M&Y)


عشق بابا
