ترنم و کتاب
سلام دختر کتاب خوان من
دیروز بعد از ظهر و قبل از اومدن بابایی با هم رفتیم توی اتاقت و روی زمین کنار هم دراز کشیدیم و من شروع کردم از روی کتاب شعری که متین بهت داده واست شعر خوندن. تو هم مشغول نگاه کردن عکسهای کتاب بودی و هر چند وقت یکبار هم چرخی می زدی و یک کم با صورتم بازی می کردی و دوباره عکسها رو نگاه می کردی.
چند بار هم کتاب رو از من گرفتی و بردی طرف دهنت ولی وقتی دیدی که هیچ جوری نمیره توی دهنت بی خیال شدی.
من هم به کارم ادامه دادم و واست شعر خوندم . یک کمی که گذشت و حوصله ات از صدای مامانی سر رفت!!!!! خودت کتاب رو از دستم گرفتی و توی دستت نگه داشتی و نگاهش کردی.............
فکر کردم دوباره می خواهی ببری طرف دهنت ولی با تعجب دیدم که کتاب رو درست نگه داشتی و داری نگاه می کنی.
الهی که من قربونت برم دختر عزیزم.
این هم دخترم در حال کتاب خوندن



ترنم و کتاب
