خدا شانس بده..........
سلام عروسک ناز نازی من
بلهههههههه ، واقعاً خدا شانس بده......
هر روز از خواب که بیدار میشی ، من کلی ناز و نوازشت می کنم ، پوشکتو عوض می کنم ، صورتتو می شورم ، واست شیر میارم ، وقتی خسته میشی از دراز کش بودن بغلت می کنم و می برمت توی اتاقت و توی خونه می گردونمت ، وقتی خوابت میاد می خوابونمت و همین جوری ادامه دارد......
خانم از صبح که روزه سکوت می گیری و به جزء مواردی که قصد غر زدن و نق زدن داری با مامان خیلی حرف نمی زنی
ولی....
ولی وقتی بابایی میاد خونه قفل زبونتو می شکونی و کلی واسه بابایی دلبری می کنی.
حالا نگم " خدا شانس بده؟"
قربونت برم من ، دختر عزیزم وقتی بابایی از سر کار میاد خونه چنان ذوق زده میشی که حد نداره. البته من کلی از این love ترکوندنهای پدر و دختر حال می کنم ولی یک وقتهایی هم......
با هم توی اتاقت بودیم که بابا از سر کار اومد من گفتم" که یکباره لباست رو عوض کن بعدش بیا پیش ترنم". بابا هم رفت توی اتاق خواب که لباس عوض کنه و همین جوری هم از اونجا صدات می کرد و قربون صدقه ات می رفت.
تو هم دنبال صدای بابایی نگاهت به در اتاق بود....

و حالا بابایی از در اتاق اومد داخل....

و حالا هم رسید کنارت...

باز هم خدا شانس بده. وقت کردی یک کم بابات رو تحویل بگیر!!!!!!!
راستی قربون این خنده ات بشم مامان جون.
حالا به یمن اتمام مرخصی زایمان مامان تا چند صباح دیگه من هم می رم سرکار. ببینم وقتی بیام خونه از این خبرها هست یا نه.


خدا شانس بده..........
