ترنّم جانترنّم جان، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ترنّم نامه

دستان کوچکت بر گردنم

 سلام عشق ناز نازی مامان ترنم 10000000000000000000000000 تا دوستت دارم......... قبلاً یک جایی این جمله رو  دیده بودم  ولی بی اهمیت از روش گذشته بودم *قیمتی ترین جواهری که می توانید بر گردنتان بیندازید دستان فرزندتان است* و حالا دیشب به تمام معنا این جمله رو درک کردم و با تمام وجود احساسش کردم. و اما ماجرا... دیشب بعد از اینکه با کلی تلاش تو رو خوابوندیم و بابا بردت توی اتاق سر جات خوابوندت ، من هم بعد از آماده کردن شیشه شیرت خواستم که برم بخوابم که بابا گفت ترنم بیدار شده. و حالا من که کلی هم سر درد داشتم باید حداقل دوباره دو ساعت وقت می ذاشتم که تو بخوابی. و از اونجایی که این برنامه رو شب قبلش هم تکرار کرده...
1 خرداد 1392

پدر

ترنم ، دختر ناز مامان امروز می خواهم به بهانه روز پدر توی این پست از بابای عزیز تر از جونم به خاطر همه مهربونیهاش و فداکاریهاش تشکر کنم. به خاطر همه سختیهایی که زمان تولد تو کشید و صبورانه تحمل کرد. آخه بابایی اصلا خونه های آپارتمانی رو دوست نداره و عادت به خونه حیاط دار و بزرگ خودشون داره و کلی توی آپارتمان حوصله اش سر می ره. به خونه های آپارتمانی میگه زندان. ولی به خاطر من و تو دو ماه اینجا پیشمون موند و کلی هم صبوری کرد و هیچی نگفت. ضمنا تو رو هم خیلی دوست داره و انگار که تو هم اینو می فهمی. چون خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار کردی و کلی باهاش حرف می زنی و به روش می خندی و ذوق می کنی. بابای عزیز تر از جانم دوستت دارم و به پاس تمام مهرب...
31 ارديبهشت 1392

چه زود..........

سلام نفس مامان چه زود رشد کردی ماشاالله............... عزیز دل مامان امروز گذاشتمت توی اتاقت توی تختت و تو هم سرگرم بازی با آویز بالای تختت بودی و من هم گفتم از فرصت استفاده کنم و کمد لباست رو مرتب کنم ولی دخترم کلی شوکه شدم. باورت میشه بعضی لباسهات که فکر می کردم هنوز واست بزرگه رو وقتی روی تنت اندازه می گرفتم می دیدم که "اه اینها کی کوچیک شدن و من نفهمیدم؟" یاد روزهایی افتادم که این لباسها رو تنت می کردم و آستینش یا پایین شلوارش رو واست تا می زدم چون بزرگ بود. باورم نمیشه چه زود می گذره این روزهای قشنگ و من تا چشم بر هم می زنم روزی دیگر گذشته و تو بزرگتر شدی و من هنوز به چشم ترنم کوچولوی خودم بهت نگاه می کنم. یک سری از لباسها...
31 ارديبهشت 1392

تلاش و تقلا (1)

سلام نفس مامانی ترنم جون بعد از پروژه غلت زدن که به لطف خدا حالا دیگه کامل شده تصمیم گرفتی که حرکت کنی. الهی فدات شم بعد از اینکه غلت می زنی تلاش می کنی واسه جلو رفتن و با تمام وجودت سعی  می کنی که حرکت کنی ولییییییییییییییییییییییییییی ولی نمی تونی دختر نازم. عزیز دل مامان هنوز زوده. کم کم دخترم ، یواش یواش. و اما بعد از کلی تلاش و تقلا و عدم موفقیت خیلی عصبانی میشی و طلبکار زمین و زمان که چرا نتوونستی بری جلو و کلی غر می زنی و بعدش هم گریه. وقتی هم که  خسته میشی ، سرت رو می ذاری روی زمین و من عاشق هزار بار قربون صدقه ات می رم. بعدش هم برت می گردونم که خستگیت رو بگیری حداقل. اما هنوز نرسیدی به زمین، روز ...
31 ارديبهشت 1392

پایان چهار ماهگی دختر عزیزم

سلام عزیز دل مامان ترنم دختر نازم ، چهار ماهگیت هم تموم شد و وارد پنجمین ماه زندگیت شدی. مبارکت باشه گلم. یک ماه بزرگتر شدی و خانم تر. قربونت برم الهیییییییییییییییییییییییییییییییییی. این چند روزها که گذشت خاله منصوره و دایی انوش (شوهر خاله) و دایی علی خونمون بودن. عزیز جون و آقا جون هم که از قبل اومده بودن . چون خیلی کار داشتیم و درگیر کارهای عزیز جون نتونستیم واسه چهار ماهگیت یک جشن کوچولو بگیریم ولی کادو دخترم یادم نرفت و واست دوتا کتاب شعر گرفتم.   عشق مامان الهی که 100 ساله بشی و با عزت زندگی کنی. د.ستت دارم دختر عزیز تر از جانم.  ...
28 ارديبهشت 1392

بازی با شیشه شیر

سلام نفسم الهی فدات شم مامان. شیشه شیر رو بهت دادم که شیر بخوری. تو هم باهاش سرگرم بازی....... همه کار کردی الا شیر خوردن. دوستت دارم عشق من . دوستت دارم. تصاویر گویای گفته های منه . همین کارها رو کردی که توی چهار ماهگیت فقط شش کیلو و سیصد گرم وزنته عشق بازیگوش من.           ...
26 ارديبهشت 1392

روزهای زیبای من و تو (4)

سلام نفس مامانی خدایا شکر از همه نعمتهات. خدایا شکر به خاطر وجود ترنمم. خدایا شکر ، شکر ، شکر................ عزیز مامانی پارسال ماه رجب تو توی دلم بودی و امسال حضور گرمت توی خونمونه و جمع کوچیک من و بابا و تو  با حضور تو گرم و دلنشین تر شده.. مهربون مامان زندگیم با تو شیرین تر از شیرین شده و از بابایی ممنونم که دلش خواست که بچه داشته باشه و من رو قانع کرد که خوبه اگر بچه داشته باشیم  و از خودم هم ممنونم که قانع شدم دخترم هرچه از خوبیه حضور تو در زندگیمون بگم کم گفتم. ترنم مامان دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. و اما این روزها ...............   حسابی با بابایی حرف می زنی و ابراز احساسات می کنی نسبت به حرفهاش ...
22 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ترنّم نامه می باشد