ترنّم جانترنّم جان، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ترنّم نامه

الوعده وفا...

سلام دختر ناز نازی مامان چند تا از خاله های مهربون که  عکس کیف چرم ها رو دیده بودن ، خواسته بودن که طریقه درست کردنش رو بگم. البته من چون فقط سه یا چهار جلسه رفتم کلاس و خیلی بلد نیستم ، سخته واسم که بخواهم طرز درست کردنش رو بنویسم . چون خیلی از نکته هاش رو نمی دونم ولی سعی می کنم در همین حدی که بلدم رو واسه خاله های مهربون و البته تو دختر گلم بذارم. ماجرای کلاس رفتن مامانی هم بر می گرده به ماههای اول بارداری. ما توی مرکز ICT دوره آموزشی چرم دوزی (حدوداً 3 ماهه) داریم و پارسال همین موقع بود که با درخواست همکار ها ، یک دوره کوتاه مدت واسه خانمهای اداره و همسران و بچه های آقایون اداره  توی شیفت بعد از ظهر برگزار کرد...
12 تير 1392

این کارها چیه آخه ؟؟؟!!!

سلام بانوی کوچولو خونه دختر عزیزم الهی که من فدای تو و شیرین کاریها و کارهای خوب و کارهای بدت و همه و همه بشم. الهــــــــــــــــــــی. نفس کوچولوی مامان ، بعضی وقتها یک کارهایی می کنی که علی رغم بد بودنشون و اینکه دوست ندارم انجام بدی کلی هم می خندم و کیف می کنم به قد و بالات. جدیداً با آب دهنت بازی می کنی و صدا های عجیب و غریب در میاری. و حالا چند روزه که زبونت رو هم بیرون میاری و آب دهانت رو می پاشی بیرون. نمی دونم چرا کلی هم از این کار خودت لذت می بری.؟؟؟؟!!!! در حدی این کار رو دوست داری که به محض بیدار شدن از خواب هم شروع می کنی به انجامش و هر چی هم من و بابا می گیم " این کار بد و نباید انجام بدی و ...." به خ...
12 تير 1392

همه چیز مزه مزه می شود.....

سلام شیرینی زندگی دختر عزیزم همچنان هر چیزی که به دستت برسه باید راهی هم به دهانت داشته باشه و حتماً مزه اش کنترل بشه. حالا جالب اینجاست که اگر بدت هم بیاد همچنان با اکراه به خوردنش ادامه میدی. انواع عروسک ، لباسهات ، لبه مبل و ..... خلاصه اینکه از هیچ چیزی نمی گذری و هیچ جوره هم حرف مامان در مورد خوردنی نبودنشون توی کتت نمی ره.     مثلاً :   این عروسکت رو کردی دهنت و با قیافه بسیار در هم داشتی پای عروسک رو می خوردی و من هم منتظر بودم ببینم کی بدت میاد و ادامه نمی دی. در اوج ناباوری به مدت 20 دقیقه و با قیافه اخمو به کارت ادامه دادی تا  من از رو رفتم و خودم ازت گرفتم.   &nb...
12 تير 1392

شروع غذا خوردن

سلام عسل بانوی مامان دختر عزیزم، امروز در ٥ ماه و ١٤ روزگیت با اجازه دکترت واست غذای کمکی رو شروع کردیم و اولش هم از فرنی شروع شد. غذا خوردنت مبارک باشه عزیز دلم. ایشاالله که همیشه سلامت باشی. دست عزیز جون (مامانم) هم درد نکنه که واست موادش رو آماده کرده بود. الهی که همیشه سایش بالا سرمون باشه. ضمن اینکه با اشتها هم خوردی ودوست داشتی بیشتر بخوری ولی چون دفعه اول بود باید از کم واست شروع می کردم و فقط چند تا قاشق بهت دادم. ایشاالله که همیشه همین جوری باشه و خوب غذا بخوری. دوستت دارم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی. این هم دستورش که یادم نیست از کجا کپی کرده بودم قبلاً   فرني برا...
10 تير 1392

همه چیز از چین وارد میشه ولی ....

سلام نفسم مامانی من یادت هست که تعطیلات که رفتیم خونه آقا جون واسه دایی علی یک کیف پول چرم درست کردیم؟؟؟ از اونجا که برگشتیم تب درست کردن کیف همچنان در وجودمان ماند و رفتیم کلی چرم خریدیم و چند تا کیف با بابایی درست کردیم. البته تقریباً طرح های همشون رو بابایی کشید و از اونجایی که فقط طرح های خودش رو قبول داشت ، من دیگه سر خورده شدم و طرح ندادم. حالا سر فرصت عکس کیفها رو و طرز درست کردن یک مدلش رو واست می ذارم که اگر بعدها دوست داشتی واسه خودت درست کنی. و اما نکته جالبش اینجاست ...... فکر کن توی این شلم شوربای بازار که همه چیز از کشور چین وارد ایران میشه و جدیداً خودشون هم مثل مور و ملخ کل بازار قشم رو قبضه...
10 تير 1392

خدا شانس بده..........

سلام عروسک ناز نازی من بلهههههههه ، واقعاً خدا شانس بده...... هر روز از خواب که بیدار میشی ، من کلی ناز و نوازشت می کنم ، پوشکتو عوض می کنم ، صورتتو می شورم ، واست شیر میارم ، وقتی خسته میشی از دراز کش بودن بغلت می کنم و می برمت توی اتاقت و توی خونه می گردونمت ، وقتی خوابت میاد می خوابونمت و همین جوری ادامه دارد...... خانم از صبح که روزه سکوت می گیری و به جزء مواردی که قصد غر زدن و نق زدن داری با مامان خیلی حرف نمی زنی ولی.... ولی وقتی بابایی میاد خونه  قفل زبونتو می شکونی و کلی واسه بابایی دلبری می کنی. حالا نگم " خدا شانس بده؟" قربونت برم من ، دختر عزیزم وقتی بابایی از سر کار میاد خونه چنان ذوق زده میشی ک...
6 تير 1392

ترنم و کتاب

سلام دختر کتاب خوان من دیروز بعد از ظهر و قبل از اومدن بابایی با هم رفتیم توی اتاقت و روی زمین کنار هم دراز کشیدیم و من شروع کردم از روی کتاب شعری که متین بهت داده واست شعر خوندن. تو هم مشغول نگاه کردن عکسهای کتاب بودی و  هر چند وقت یکبار هم چرخی می زدی و یک کم با صورتم بازی می کردی و دوباره عکسها رو نگاه می کردی. چند بار هم کتاب رو از من گرفتی و بردی طرف دهنت ولی وقتی دیدی که هیچ جوری نمیره توی دهنت بی خیال شدی. من هم به کارم ادامه دادم و واست شعر خوندم . یک کمی که گذشت و حوصله ات از صدای مامانی سر رفت!!!!! خودت کتاب رو از دستم گرفتی و توی دستت نگه داشتی و نگاهش کردی............. فکر کردم دوباره می خواهی بب...
5 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ترنّم نامه می باشد