ترنّم نامه

 


 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1392 توسط باباي ترنّم

سلام ترنم شیرین زبانم

با شروع سال تحصیلی جدید و یک مهر ماه حسابی گرم ، مهد کودک اعلام فرمودن که باید لباس فرم بپوشید و شما برای اولین بار در سن سه سال و نه ماهگی اولین لباس فرمت رو تن کردی . الهی که مبارکت باشه مامان.

البته بماند که واسه من خیلی سخت بود که بخواهم صبح زود بیدارت کنم و لباس تنت کنم .واسه همین مامان با سه ساعت تاخیر رفت سر کار تا شما بخوابی و بعد بیدارت کنم. آخه توی تمام این سالها که شما مهد می رفتی هر روز صبح خواب بودی و ما همونجور خواب می بردیمت و بیدارت نمی کردیم.

هر چند خودت کلی ذوق داشتی و حتی یک مداد تراش که شکل ساعت بود هم شب قبل گذاشتی بالای سرت و گفتی واسه فردا برای خودم ساعت کوک کردم تا زنگ بزنه و بیدار شم.

صبح هم وقتی بیدارت کردم اولش کمی خواب آلود بودی ولی کم کم سر حال اومدی.

این هم چندتا عکس از اولین لباس فرم شما......

 

این از همون مثلا ساعتی که قرار بود واسه شما زنگ بزنه.

 

اینم یک سری لوازم التحریر و لباسهات

دخترک تازه بیدار شده و خواب آلود من

 

و این هم لباس فرم قلب مامان

 

الهی که تنت سالم و لبت خندان باشه مامان جونم.

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 4 مهر 1395 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم بانو

روزهایی زیادی گذشته و من واسه شما چیزی ننوشتم. ببخشید دردانه قلبم. حال بد ماههای گذشته حسابی بیحالم کرده بود.

خدا قبلاً  با دادن تو به من و بابا لطفش رو در حقمون کامل کرده بود و حالا با لایق دونستن دوباره ما برای پدر و مادر شدن به ما نشون داد که چقدر مهربون و رئوفه.

بعد از یک سال و ده ماه انتظار برای داشتن یک کوچولوی دیگه من توی تاریخ 28 اردیهشت 95 در کمال ناباوری با یک بی بی چک مثبت فهمیدم که یک داداش یا آبجی کوچولو واسه تو مهمون دلم شده .

از اونجایی که دلبری ها و شیرین زبونیها و مهر و محبت بینهایت تو حسابی من و بابا رو لبریز از خوشی دختر داشتن کرده هر دو مون با تمام وجود دوست داشتیم این مهمون عزیز یک آبجی کوچولو واسه شما باشه و البته شما هم فقط دلت خواهر می خواست و لا غیر .

نه داداش نه برادر و حتی نه آبجی . فقط می گفتی من خواهر می خواهم.

البته کنار اومدن شما با قضیه وجود یک نی نی تو دل مامان خیلی خیلی منطقی بود و اصلاً من و بابا انتظار درک این موضوع رو از طرف شما نداشتیم . اما تو دختر ناز و فهمیده من به بهترین شکل این موضوع رو درک کردی و با مهر و محبتی که به این نی نی ندیده نشون می دادی من و بابا رو هزاران بار بیشتر عاشق خودت کردی.

از اونجایی که توی سفر اردیبهشت ماه به فسا صدرا پسر عمه ات که فقط یک سالشه یکبار موهای شما رو کشیده بود شما نسبت به داداش داشتن موضع سختگیرانه ای داشتی و می گفتی "  من داداش نمی خواهم. داداش موهای منو میکشه. " و اسم پیشنهادی من و بابا که تبسم بود رو هم خیلی زود پذیرفتی و گفتی همین اسم قشنگه.

هر وقت ازت پرسیدم من چندتا عشق دارم دیگه مثل قبل نگفتی یک دونه ، همیشه می گی "دوتا .من و تبسم. "

و من سرتا پای وجودت رو بوسه بارون می کنم از این محبت ناب و خالصانه تو.

ترنم ، تو دنیای من و بابا هستی و قلب من و بابا به عشق تو می زنه . عاشقتیم تا ابد دختر نازدونه ما.

چهار ماه با تمام سختیهای بی اندازه اش گذشت و من با بدترین حالت تهوع و ویار بارداری و درد معده روزها رو گذروندم و تو واقعا من رو درک کردی . خیلی خیلی ازت ممنونم . از تو و از بابا که تمام مسئولیتهای زندگی از صفر تا صد کارهای من و شما و خونه و بیرون رو به عهده گرفت. واقعا ازتون ممنونم که حال منو درک کردید و تمام تلاشتون رو برای راحتی من کردید. هر دو تون رو خیلی دوست دارم.

یک روز که از اداره اومدم خونه و حالم خیلی بد بود تو با حالت خیلی ناراحت و نگران به من گفتی " مامان تو رو خدا نمیر. من دوست ندارم تو بمیری "  گفتم " من نمیمیرم عزیزم. نگران نباش ".  گفتی " آخه تو تو دلت نی نی داری و حالت بده . من می ترسم تو بمیری "  .البته من سعی کردم خیالتو راحت کنم ولی نمی دونم موفق شدم یا نه.

الهی بمیرم برای دل کوچولوت که چه ناراحتی هایی کشیدی از بدی حال مامان.

به هر حال  اون روزهای سخت گذشت و توی سونو هفته هجده ما فهمیدیم که مهمون کوچولومون یک پسر ناز نازیه و قراره شما داداش داشته باشی .

روی تخت سونو دراز کشیده بودم و دکتر داشت کارش رو انجام می داد. شما هم یک کم شیطونی می کردی. بابا گفت " ترنم یک کم آروم باش تا آقای دکتر آبجی تبسم رو نشونمون بده " .

دکتر از من پرسید کی بهتون گفته بچه دختره.

گفتم " هیچ کس. خودمون امیدواریم."  دکتر هم گفت " اتفاقاً  اصلاً تبسم نیست و یک دونه اکبر آقاست."

البته من یک کمی شک شدم و حتی تا دو سه روز هم کمی ناراحت بودم ولی فقط یک احساس گذرا بود و الان فقط آرزوی سلامتی بچه ای رو دارم که ان شاالله قراره با اومدنش خوشبختیمون رو کامل تر کنه .

تا چند روز هم شما نپسندیدی که باید داداش داشته باشی ولی الان دیگه با قضیه کنار اومدی.

........

داستان تو و نی نی و جملات قشنگت تمومی نداره . ان شاالله یک روز دیگه از حرفهای نازت میام و می نویسم دوباره.

 

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 شهريور 1395 توسط مامان ترنّم

ترنّم جان ، دخترم سلام

الهی که بابا قربونت بره دختر گلم ، امروز پنج روز که تو و مامانی پیش من نیستید و من از دلتنگی دوری شما گفتم بعد از مدتها یه چند خطی واست بنویسم... " البته بابت این چند وقتی که نتونستم به وبلاگت سر بزنم و واست مطلب بزارم خیلی خیلی متأسفم عشقم ، بزار پای مشغله کاری و البته کمی هم تنبلی چشمک "

گل بابا ، الان نزدیک 4 ماهی میشه که فهمیدیم تو داری میشی "آبجی" و مامان هم تفلکی خیلی توی این چهار ماه اذیت شده بخاطر ویار دوران بارداری و دیدم هوای بندر خیلی داره اذیتش میکنه ف دو هفته مرخصی گرفت و تو و مامانی رو بردم بافت خونه مادر جون پروین تا یه آب و هوایی عوض کنید و از این گرمای چله تابستون بندر یه چند روزی خلاص بشید و هوای خنک و مطبوع بافت رو استشمام کنید ، و این شد که الان من پنج روزه که روی ماهت رو نبوسیدم و دلم دیگه طاقت دوریت رو نداره... گریهگریهگریه

عشق بابا ، نمیدونم الان چه احساسی داری نسبت به نی نی کوچولوی تو راهی مون ، ولی در ظاهر که حداقل داری ابراز علاقه و محبت نسبت به آبجی یا داداش کوچولوت میکنی ( البته امیدوارم آبجی کوچولوت باشه ) ولی نسبت به ابراز علاقه من به نی نی بدجوری جبهه میگیری و سریع خودت رو توی بغلم جا میکنی تا نکنه یه وقت به اون محبتی کنم البته از راه دور...

خدایا شکرت بخاطر فرشته کوچولویی که به زندگی ما هدیه کردی و بخاطر فرشته ای که در آینده بهمون هدیه میدی...

خدایا شکر...

خدایا شکر...

خدایا شکر...

دوست داریم (M&Y)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 مرداد 1395 توسط باباي ترنّم

سلام دردانه نازم

روز جمعه که بابا مشغول تماشای دربی بود ما دوتا و دوست مامان رفتیم کنار دریا .

از اونجایی که این روزها هر جا چیز جالبی می بینی می گی : "بابا من رو ببر اینجا تا عکس بگیرم."

و این قورباغه های بامزه هم از همون دیدنیهای مورد علاقه ات بود.

بعد از عکاسی با قورباغه ها هم رفتیم قایق سواری که حسابی بهت خوش گذشت.البته بعد از پیاده شدن از قایق گفتی :  "مامان مرسی خیلی خوش گذشت .یک کم ترس داشت ولی حال داد."

و بعد هم رفتیم امیر شکلات بستنی خوردی که شما اصرار داشتی که من سبز بن تن می خواهم که بستنی سبز نداشت. دیگه به آبی و صورتی رضایت دادی.

مرسی دخترم که هستی. روز خوبی بود. با تو خیلی خوش گذشت.

 

1

 

2

3

4

 

6

 

7

 

8

 

و این عکس هم بعد از اینکه سرت شکست .........

داشتی توی خونه بازی می کردی که خوردی زمین و سرت خورد به کنده زیر گلدون. البته دیروز گفتی می خواستم از روی مبل بپرم که سرم خورد. چون من توی آشپزخونه بودم و لحظه خوردنت به کنده رو ندیدم.

الهی درد و بلا ازت دور باشه قلب من.

 

9


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 فروردين 1395 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم بانو

سال 94 هم با همه تلخی و شیرینی اش گذشت.

و بهار با نغمه دلنشین خود باز هم یادآور این بود که زندگی همچنان در جریان است.

خدا را شکر که خداوند باز هم فرصت دیدار یک سال جدید و بودن در کنار عزیزان و البته شما را به ما داد.

امسال سال تحویل را تهران بودیم. خونه خاله مرضیه.

هفته دوم  هم چند روز کرمان بودیم و مابقی رو  خونه مامان جون.سیزده بدر هم جنگل سه چاه....

عکس زیاد ندارم. اما همین چندتا را واست می ذارم.

 

1

 

ترنم لحظه سال تحویل فقط مشغول بازی با تبلت بود.

 

3

 

ترنم جان توی پل طبیعت

 

45

 

در راه برگشت از تهران

 

67

 

و اما وقتی برگشتیم بندر این گلدانهای کوچولو رو بابا واسه شما گل کاشت.

 

8

 

و این هم چندتا عکس با هفت کوتوله که یکی از المانهای هفت سین بندر عباس بود.

 

ت1ت2

ت3

ت4

ت5ت6

ت7

 

و اما  دیروز.......

وقتی ترنم هوس شن بازی توی خونه به سرش می زنه .....

بابایی مهربون هم رفت از ساحل واست شن آورد و ضد عفونی کرد تا دخترکم بازی کنه.

 

ت9ت10

ت11ت12

ت12

 

این هم ترنم بانوی مامان که خسته از یک روز کاری در مهد و شن بازی اینگونه آرام و بی صدا روی مبل به خواب رفته

 

ت14ت15

 

امید که سال جدید برای همه دوستان و آشنایان و خانواده سال خوبی باشه

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردين 1395 توسط مامان ترنّم

سلام دختر شیرینم

اسفند با همه شور و حال و تکاپو آمد و  البته که ما هم داریم سعی می کنیم سهمی از این تکاپو داشته باشیم..

از خلوت کردن کمد اسباب بازیهات و کمد لباسهات  اونهم وقتی تو خواب بودی می گذریم....... 

(خیلی حس خوبی بود. اگر بیدار بودی نمی ذاشتی .اما وقتی بیدار شدی کاملاً از نتیجه راضی بودی)

اما این قسمتش رو خیلی دوست داشتم.....

یک آخر هفته آفتابی و تمام عروسکهای دخترک که شسته شدند و منتظر خشک شدن هستن.

و چقدر که شما در آویزون کردن عروسکها روی بند کمک کردی. الهی قربون اون دستهای کوچک و مهربونت....

 

11


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 اسفند 1394 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم بانو ، دخترک دوست داشتنی من

بدون شرح چندتا عکس از اولین ماه چهار سالگیت  واست  می ذارم.

از شن بازی  لب دریا ، از لاک زدنت ، از ظرف شستنت واسه مامان با اون دستهای کوچولوت ، از ریخت و پاش ماست روی فرش با خونسردی و دست زدت با دست ماستی و از بازی با تپه شن توی باغ همکار بابا رودان..... 

عاشقتم نازدونه من، عاشقتم.....

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 بهمن 1394 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم جان ، دردانه قلبم

دختر زیبایم تولد سه سالگیت مبارک.

پرنسس کوچک مامان ممنون که آمدی و شیرینی زندگیمان شدی.

ناز دونه مامان تولدت مبارک.

امسال واسه تولدت تصمیم گرفتم توی مهد جشن بگیریم. آخه احساس کردم با بودن توی بچه ها بیشتر  بهت خوش می گذره.

کیک تولد با انتخاب خودت باب اسفنجی بود. شخصیت مورد علاقه ات...

اینم چندتا عکس از تولد باب اسفنجی ترنم بانو توی مهد کودک

 

تولد1

دخترک شیطونی که می خواهد خودش با کبریت شمع رو روشن کنه.

تولد2

 

تولد3

 

تولد4

 

تولد5

 

تولد6

 

تولد7

 

تولد8

 

دختر نازم الهی که همیشه لبت خندون و تنت سلامت باشه. الهی صد و بیست ساله بشی ماه تابان زندگی من

تولد9

 

ترنم بانو در حال خوردن کیک تولدش.

تولد10

دوستت دارم قلبم.

ورودت به چهارمین سال زندگیت رو از صمیم قلب تبریک می گم مامانی


نوشته شده در تاريخ شنبه 26 دی 1394 توسط مامان ترنّم

سلام ترنمم ، قلب کوچک و مهربانم

بانوی  زندگی من ، با اومدن شب یلدا و رو نمایی زمستون ماه دی هم خودنمایی می کنه. ماهی که تولد شماست و زمستان سرد برای من گرمای روحبخشی داره و تا ابد لذت این گرمای شادی بخش در دلم خواهد ماند.

و اما دخترکی که  یلدا رو هم توی مهد کودک و هم توی خونه حس کرد و چه زیبا بود لحظه ای که توی خونه از خواب بیدار شدی و با دیدن میز وسط هال گفتی : مامان..... مثل همون یلداست که ما توی مهد داشتیم. خیلی از این میز خوشم میاد."

و این ذوق کودکانه تو غم غربت و تنهایی که گوشه دلم بود رو پاک کرد و شب سه نفره شادی رو برامون رقم زد

خدایا شکر از بودن دخترکی که با زیبا دیدنش زیبایی را به زندگیمون آورده.

 

این از عکست توی مهد کودک

 

12

 

123

 

t1

 

اینم یلدای کوچک سه نفرمون...

t23

 

t4

 

و دخترکی که دست به دعاست در بلندترین شب سال...

الهی که مادر به تمام خواسته های دلت برسی.

 

t5

 

t6

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 توسط مامان ترنّم

سلام عسل ناز من

هفته پیش باران اومد و حسابی بندر هوا خوب بود. خاله مهدیه اینها هم اومده بودن.

با هم ناهار رفتیم بیرون و بعد هم ساحل گردی. دریا هم حسابی عقب رفته بود و ما هم گفتیم قدم زنون بریم تا دریا.اولش با کلی ذوق و شوق راه می رفتی ولی وقتی بابا دست جدا شده یک خرچنگ رو نشونت داد ترسیدی و فکر کردی همه جا خرچنگ هست و دیگه راه نرفتی و بابای طفلی تاوان کارش بغل کردن تو بود.

حسابی خوش گذشت و کلی مرغ ماهیخوار دیدیم.

این هم چندتا عکس از وقتی پشت بابا سوار بودی تا پا روی زمین گذاشتنت.

 

1

 

 

 

4


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان 1394 توسط مامان ترنّم

سلام گل نازم

باز هم شیرین زبونیت گل کرد...

دیروز بیرون بودیم که به بابا گفتی :" منو می بری شهربازی مورد علاقه ام."!!!!!!!!!!

قربون علاقه ات......

بعد هم بابا واسه ات ژله خریده بود که روش یک قاشق بود .به بابا گفتی :" بابا قاشقش رو بسپار به من."

الهی قربون اینجوری حرف زدنت.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1394 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم خوش زندگیم

آخر هفته مربی مهد کتابهات رو  داده بود که بابا بیاره خونه تا پیشرفتت رو ببینیم.

وای که خیلی عالی بودی مامان جان.

تمام کتاب رو تا آخر بلد بودی.

البته نمی دونم همه رو باهاتون کار کردن یا تو چون از قبل دامنه لغاتت زیاده همه رو می گفتی.

به هر حال خیلی کیف کردم . تو هم هزار بار توی این دو روز کتابهات رو دست می گرفتی و دوره می گردی.

البته بابا کتابهات رو واست جلد کرد که تمیز بمونه و با پیشنهاد مامان ، یک برچسب اسم با عکس خودت واسه روی کتابت درست کرد.

الهی قربونت برم من...

این هم اولین کتابهای دوران آموزشی دختر گلم....

 

k1

 

k2

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان 1394 توسط مامان ترنّم

سلام یکدانه دردانه ام

دختر گل من حسابی ملوس و یک کمی هم لوسه.

اگر کسی کوچکترین حرفی بر خلاف میلت بهت بزنه زود ناراحت میشی و راه اتاق رو در پیش می گیری و حتماً باید خود اون طرف بیاد تا از دلت در بیاره و وساطت هیچ کس رو هم قبول نمی کنی.

الحمدلله خونه خودمون که یک خوابه است و می ری توی اتاق و در رو می بندی. خونه مامان جون هم یک اتاق هست که چون رختخواب داخلش هست و کمد ، از قدیمها ما بهش می گفتیم انباری و تو هم تا از چیزی دلخور می شدی می گفتی  :" ولم کنید برم تو انباری " و می رفتی اونجا تا مجرم بیاد و از دلت در بیاره.

البته گاهی آشتی کردنت خیلی با ناز و اداست و به همین راحتی آشتی نمی کنی .مخصوصاً اگر طرف حسابت بابا باشه که خیلی لوست می کنه.

این همه یک نمونه از قهر خانم.....

 

t1

 

t2

 

t3

 

و بالاخره منت کشی یک ساعته بابا جواب داد و نازگل مامان با باباش آشتی کرد.

 

ف4


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان 1394 توسط مامان ترنّم

سلام ترنم شیرین زبانم.

هزار بار هم سر بر سجده گذارم و از خدایم برای بودنت تشکر کنم کم است.....

اگر شبانه روز هم خدایا شکرت بگویم کم است......

خدایم منت نهادی بر سرمون که ترنم را شیرینی دو چندان زندگیمون قرار دادی.

نازها و عشوه ها و دلبریهات حسابی سرخوشم می کنه مادر جان. دخترک کوچکم ممنون که هستی .ممنون مادر جان...

و اما....

چند کلامی شیرین زبونی دختر نازدونه ام....

دیشب موقع خواب اول گفتی می خواهم تو تختم بخوابم. بعد که من برقها رو خاموش کردم محض احتیاط پرسیدم ترنم می خواهی کنار من و بابا بخوابی؟

گفتی :" آره دیگه باید برم کنار مامان بابای خوشکلم بخوابم. "

بعد هم که اومدی دوتا دستهات رو باز کردی و من و بابا رو گرفتی تو بغلت و موهای ما رو ناز می کردی و می گفتی : " شما دوتا ناز من هستید. شما دوتا عشق من هستید. هر دوتاتون رو دوست دارم."

دیگه هیچ من و بابا رو ابرها سیر می کردیم.......

دیروز صبح که خواستم ببرمت مهد کودک بیدار شدی. وقتی رفتیم اونجا و رفتی داخل مهد برگشتی گفتی : " مامان تو هم بیا." و وقتی گفتم من باید برم سر کار گفتی :" مامان بیا تو .آخه من نگرانتم. من خیلی نگرانت هستم."

کلی مربیهای مهدت رو به خنده انداختی با نگرانیت واسه مامان....

قربونت برم الهی مهربون.

یک بار هم به بابا گفتی :" بهت هشدار می دهم واسه من بابا اسفنجی بذار وگرنه نفله ات می کنم."

از گلدون جلوی خونه گل می چینی و واسم میاری و می گی :" مامان تقدیم به تو"

خلاصه شیرین زبونی زیاد داری ولی من حافظه ام یاری نمی کنه....

دوستت دارم قلبم ، عشقم ، عمرم ، جونم ، نفسم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آبان 1394 توسط مامان ترنّم

سلام دختر شیرین تر از عسلم

نمی دانم چرا اینقدر در گیر روز مرگی شده ام؟؟؟؟؟!!!!

هر روز دوست دارم که به وبلاگت بیام و از کارهای شیرینت بنویسم اما نمی دونم چرا نمیشه !!!!

دردانه دخترم روزهای من و بابا به یمن وجودت گل بارونه. البته بابا که رسماً توی بهشت برینه . به معنای واقعی کلمه دین و دنیات بابا یعقوبته.

دختر مهربانم ، من و بابا عاشق حرف زدنت هستیم.

معمولاً هر خواسته ای داری به بابا می گی و بابا هم نه نمی گه.

دیشب با بابا داشتیم  جای تخت و کمد اتاق خواب رو عوض می کردیم و شما هم کلی اون وسط ها بازی می کردی  و شیرین زبونی.

می گفتی : " بچه ها خیلی اتاق رو خوب درست کردید. من خوشم میاد.  "

آخر شب رفتیم بیرون بنزین بزنیم . از اونجایی که کباب خیلی دوست داری گفتی : " بچه ها من که ناهار یادم رفت بخورم. قول می دهم کباب با نوشابه بخورم."

دلیل قولت هم اینه که یادآوری کنی که بابا واست نوشابه بگیره.

از جلوی پارک رد شدیم که فواره ها در حال آب پاشی روی مجسمه های دلفین  بودن . گفتی " بچه ها دلفین ها چی می خورن؟ گوشت می خورن."

خیلی خنده ام می گیره وقتی من و بابا رو بچه ها خطاب می کنی. الهی فدای بچه ها گفتنت بشم مامان.

اگر بابا بره  بیرون و شما همراهش نری کلی بغض می کنی و می گی : " بابا کجایی ؟ من تنهایی شدم. بیا به دادم برس" و البته من هم در نقش بوق...... اصلاً انگار من رو تو خونه نمی بینی. قربونت برم الهی دختر بابایی من.....

هفته پیش که رفته بودم کرج ماموریت یک بار که زنگ زدم به بابا گفتم گوشی رو بده ترنم باهاش صحبت کنم. یک لحظه گوشی رو گرفتی و از اونجایی که مشغول نقاشی با آبرنگ بودی گفتی :" مامان من گوشم بنده. خدا حافظ" . و من حیران از گوشت که بنده.....

از بلوار ساحلی که رد می شیم  باز هم بچه ها که من و بابا هستیم خطابت هستیم . " بچه ها دریا " و اگر دریا عقب باشه می گی " حالا چکار کنیم دریا رو نمی بینم؟"

شیرین زبونیهات زیاده ولی من یادم می ره. باید زود به زود بنویسم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 مهر 1394 توسط مامان ترنّم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com